روز اعتراف من فرا رسیده است. تمام سختیها را به جان خریده و اعتراف میکنم. اعتراف میکنم که به این انقلاب از همان روز اول اعتقاد نداشتم. اعتراف میکنم که تحت تاثیر نصایح خیر خواهانه پدر و مادرم قرار گرفتم و اعتمادی به اسلامیت انقلاب نداشتم. اعتراف میکنم که در آن روزی که جوانی را جلو پاساژ قستنطنیه به جرم فروش لباسهای با عکس مایکل جکسون شلاق میزدند (تابستان ۱۳۶۵)، به مهرورزی این حکومت شک کردم. اعتراف میکنم که آن زمان که پدر و مادرم را به زندان وکیل آباد بردند و شکنجه کردند، از رژیم متنفر شدم. اعتراف میکنم که زمانی که برای روز دانشآموز در راهپیماییها شرکت میکردم، از روی هراس از انجمن اسلامی بود.
اما پس از دیدن از خودگذشتگی های نسل نو، نسلی که آن سوی انقلاب را نمیشناسند اما این رژیم را نفی میکنند، تصمیم به اعتراف گرفتم.
اعتراف میکنم که ضعیف بودم. اعتراف میکنم به ضربالمثل یک دست صدا نداره اعتقادی نداشتم. اعتراف میکنم که این رژیم را حق خود و ملت ایران میدانستم. اعتراف میکنم که اعتماد به نفس خود را از دست داده بودم. امروز اعتراف میکنم که به مردم ایران افتخار میکنم. اعتراف میکنم که روشنایی را در انتهای این تونل تاریک میبینم. اعتراف میکنم که روز به زنجیر کشیدن ضحاک را در کوه البرز نزدیک میبینم.
به امید آن روزی که حجاب، جنسیت، نژاد، دین، مذهب، قومیت و هر گونه تبعیض دیگر ما را از هم جدا نکند.
به امید آن روز …